تبليغاتX
تبار شناسی پاییز مه آلود

تبار شناسی پاییز مه آلود

آن که در من پردیسی می‌جوید جز به نشانی از دوزخ دست نخواهد یافت...!!!

1. مصاحبه دادیم، قبول هم شدیم اما با وضعیتی که بود و هست دستم به خبر خوش دادن نمی رفت. حالا هم کلی کار هست که برای مراحل بعد باید انجام بدهم و در نتیجه همچنان نا آرام و مضطربم...

2. از وابستگی مالی به دیگران بیزارم چرا که احساس می کنم اگر حتی نه فرصتی برای دخالت اما مجالی برای زیر سؤال بردن در آنها به وجود می آورد که عصبانی ام می کند به ویژه از جانب کسانی که نمی توانم مثل بقیه با خونسردی در چشمانشان نگاه کنم و بپرسم مگر به شما ربطی دارد!؟

با این همه به خاطر این که این قضیه مهاجرت به خوشی تمام شود مجبورم سکوت کنم، کاش می توانستم چک سپیدی از زندگیم بکشم تا تضمین و اطمینان شان باشد اما بعضی ها فکر می کنند ما داریم در بهشت زندگی می کنیم و رفتن مان پریدن در آتش جهنم است، نمی دانند که با همین آتش جهنم گونه های مان را سرخ نگه می داریم، ما که از حداقل ها هم محروم مانده ایم.

3. نمی دانم چرا بعضی ها تو را هنگامی که احساس بدبختی می کنی بیشتر دوست دارند و اگر احساس کنند که خوشبختی تیربارانت می کنند.

بهتر است به همان بعضی ها از همین جا بنویسم که نه عزیزان! من هیچ نشانه ای از خوشبختی در خود نمی یابم پس آسوده باشید و تیرهایتان را نگه دارید برای تیر خلاص.

4. دارم دور خودم دیوار می کشم و در خیال بازی های دوباره ام گم می شوم برای همین است انگار که زبان مشترکم را در زندگی مشترک مان از دست داده ام و می هراسم از فاصله و دیواری که خودم به وجودش می آورم... دور شده ام که دور شده ای که دور شده ایم ...

5. من برای چیزی که از اصل با آن مشکل دارم نمی جنگم و فکر می کنم همین دلیل برای سکوتم کافی است، دیگر این که ترجیح می دهم قربانی خاک و قدرت و کسانی که اساسن به انسانیت شان شک دارم نشوم؛ این را می توانی به بالاترین لایه های قدرت تا عادی ترین افراد این خاک تعبیر کنی.

6. مضطربم، پر از بغض و گریه، یخ زده، یخ کرده، پر از استرس و شب بیدار کابوس های لعنتی نفرینی، دلم برای دوستانم تنگ شده است به ویژه آنان که تاب نیاورده ی نزدیکی، دوری را برگزیده اند.

7. تا خرخره نوشیدن و خود را بالا آوردن هم دوای دردم نیست... مستی هم... نیستی اما شاید...

8. میان این همه شلوغی و هیاهو به کار پاره وقت احتیاج دارم، به کار تمام وقت نمی رسم، اگر دستتان رسید وصلمان کنید.

9. خسته ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 18:40  توسط رها رسپینا  | 


میان تمامی این بدرودها

تکه هایی از دلم جا می ماند

تا سنگی مرا

با چشمانی بی روح بتراشد

به دیدار آنچه نه دل می خواهد

نه جان تواند کشید

که سکوتم تنها به امید یکشنبه های آسودگی است

تا رنگ ببازد تمام این جمعه های دلگیر

همین که بدانم هستی

آرام در هر کجای این دنیا

تاب می آورد دوستی بی بهانه ام

به قیمت خوشبختی

دوری و دل کندن را

جان کندن را

گو که گاهی حتی این کوچه ها

بی گام های ما

به راه خویش روند

و کافه ها از خنده های ممنوع ما

خالی تر از همیشه به خواب خرگوشی فرو شوند

تاب می آورم

نبودن آن که دوست است و همیشه هست

گو این که دور خیلی دور

چنان که نتوان از شعر و موسیقی نوشت

و

شکایت های گاه و بی گاه را

با اشک هایی که نیش می زنند گوشه ی چشم را و نمی ریزند

به سکوت و همواری اش پناه برد

این روزهای لعنتی را که نمی گذرند.

برای رضا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 3:10  توسط رها رسپینا 


برای اینکه خارج از کنترل و تصورم بریده ام و نمی دانم چطور دوباره باید خودم را از دل این طوفان بیرون بکشم و برای احترام به مخاطبان اندک اما عزیزم خواستم به اطلاع برسانم اینجا تا اطلاع ثانوی تعطیل هست و خودم هم در دسترس نخواهم بود.

تا دوباره


+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 1:26  توسط رها رسپینا 


1.

شدیدن دچار وقت کم آوردنم حالا نه اینکه کار مهمی هم می کنم نه اما بازم وقت کم می آورم.

دیروز بالاخره امتحان کتبی دلف رو دادم و شفاهی اش مونده برای هفته ی بعد. یکشنبه، دوشنبه و سه شنبه ام از صبح زود تا 10 شب فول تایم پر است هر هفته و بقیه هفته هم می رسم فقط به جمع آوری مدارک لازم و دویدن دنبال کارهای مصاحبه تا مدارکی که اعلام کردم آماده ی ارایه باشد.

شاید حق با دوستی باشد که می گوید شرایط همه ی ما مثل همه است چون زندگی دارد برایمان پا می گیرد با دغدغه های جدیدش من اما همواره همین گونه زیسته ام و طور دیگرش را به یاد نمی آورم و برای همین است که نمی فهمم پا گرفتن زندگی یعنی چه!؟

امتحان آیلتس آکادمیک رو هم از خرداد انداختم به شهریور و گرنه می مردم همین که دلف داره تموم میشه خودش کلیه دیگه حوصله آیلتس نداشتم اونم آیلتس بالای 8 آوردن اعصاب و وقت می خواد که فعلن ندارم. ترجیح می دادم تافل آی بی تی بدم اما چون طبق معمول بدتر از تیم ملی همیشه کارهام به اما و اگرها می کشد گفتم آیلتس بدم که شانس های بیشتری و در بر می گیره.

کتابم برای نمایشگاه در نیومد و احتمالن تا روز مصاحبه هم به دستم نمی رسد که اونجا اعلامش کنم.

از بقیه ی مسایل مالی و غیر مالی هم بهتره چیزی نگم. به طور کلی تا زمانی که این وبلاگ حیطه ی خصوصی و فردی خودم بود راحت تر بودم اما حالا چون بخشی از زندگی خصوصی من می تونه زندگی خصوصی یه نفر دیگه باشه که شدیدن دوست نداره کسی از زندگیش چیزی بدونه- بر عکس من که اگرم کسی چیزی بدونه اساسن چون فکر می کنم چه بدونن چه نه زندگی خصوصی من به خودم مربوط است و گفتن و نگفتنش هم به خودم- باید وقتی به اون مرزها نزدیک میشم طوری رفتار کنم که حقوق طرفین رعایت شه بنابراین خیلی چیزها رو دیگه نمی شه نوشت.

نمایشگاه کتاب هم نرفتم به دلایل مختلف اما چند ده تا کتاب لازم داشتم که هی دارم غصه می خورم توی این کمبود وقت چه طوری برم کتابا رو بگیرم.

اساسن هم فکر می کنم نمی تونیم از پس مصاحبه بر بیایم به هزار تا دلیل مختلف و با این حال مثل خر دارم از خودم کار می کشم تا بتونم یه خاکی به سر خودم بریزم.

آنقدر از زمان تصمیم به مهاجرت تا همین حالا دنگ و فنگ و مصیبت کشیده ام که ناخودآگاه برای هر کدوم از دوستان که در این مدت کار رفتنشون درست شده و رفته اند خوشحالی کرده ام که ماه پیش یکی از دوستان فرمودند شما چنان از رفتن ملت استقبال می فرمایید آدم فکر می کند خدای نکرده حضورش چه آسیب عظیمی به شما می زند دقیقن با همین لحن فرمودند و من هم گفتم که انقدر دارم جون به لب می شم که فکر می کنم هر کی این مراحل و رد کنه باید خوشحال تر از حالای من باشه و پس منم باید براش خوشحال باشم لابد دیگه... در کل قصد بدی از خوشحالی نداشته ام دوستان راهی سفر فقط یک همذات پنداری بی موقع بوده است شاید و کلن برسانید سلام ما را...

2.

توی دنیای خودم و توی جمع آدم هام همیشه طوری رفتار می کنم که دوست داشتن و عشق و نفرت و هر حس دیگه ای که به هر کی دارم انقدر واضح باشه تا مجبور به تحمل خودم و طرف نشم، در این میان تنها در پنهان کردن احساس نفرتم به یک نفر و با همان یک نفر برابرم تنها از این جهت که خودمان می دانیم چقدر از هم بیزاریم و هنوز نمی دانیم چه چیزی ما را در ظاهر طور دیگری می سازد. دوستی که زیاد هم نمی بینمش اما دیدنش حس نفرتی را در من ایجاد می کند که تمامی ندارد و دیدار من هم در او همان حس را، نمی دانم شاید به خاطر دو خاطره ی مشترک باشد یا نمی دانم شباهت ها و تفاوت ها اما هست و می دانم که هست اما نمی دانم چرا به هم که می رسیم کنار هم می نشینیم او قهوه اش را می نوشد و من شکلات داغم را با هم حرف می زنیم و می خندیم و همه بی اغراق همه فکر می کنند که یاران جانانیم اما نیستیم و این انکار شدنی نیست و این که چرا با این نقاب دارم ادامه می دهم را خودم هم نمی دانم میان پهناوری این همه نفرت غرق لذت می شوم و نمی توانم پا پس کشم از لجنی که در آن گیر می کنم و بیزاری شکل دیگر هیچ جیز نیست برایم جز نفرتی که می دانم از کجا مرا و او را می خورد و می دانم که چنین نقاب دار زیستنمان شاید بی صدا به انتظار انتقام نشستن باشد، نمی دانم.

3.

بیزار می شوم از حس بدی که زن ها به من دارند هر که می خواهد باشد فرقی نمی کند فقط حسادت و حساسیت شان آن هم به کسی که اگر کمی روراست باشم با مخاطب حالش از این که به خودش در آینه هم نگاه کند به هم می خورد برایم علامت سؤال آفرین است.

این که در جمع تان ترجیح می دهم با مردها باشم فقط به خاطر این است که حالم از خاله زنک بودن به هم می خورد اگر در جمع مردان عمو مردکانی هم باشند به همان اندازه برایم تهوع آورند و از آنها فراری. هیچ کشش دیگری وجود ندارد به جز نقطه ضعف عدم اعتماد به نفس احمقانه ای که تزریق بودنتان کرده اند و گرنه به جز در جمع احمقانه ی بعضی از شماها که همه چیز را زنانه مردانه می کنید من آدم هایی را دارم که در بی زمانی زنانگی شان در لحظه هایم غرق می شوم. ( فعال بودن من در زمینه ی حقوق زنان به معنای تحمل همه ی زنان نیست این آخرین بار است که این را به زبان می آورم تا از حقوق بشر خودم دفاع کرده باشم و بدانید که این دو مقوله کاملن جدا از همند؛ در ضمن تمایز اصلی از ذهن های خودتان شروع می شود در زمانی که زنی را که در طرف شما هم هست به هر دلیلی چه حسادت چه حساسیت و چه باز بودن رفتارم که من درکی ازتعریف این باز و راحت بودن ندارم در دفاع از چیزی که خود هم اعتمادی بهش ندارید و فقط به خاطر خوشایند مردان جمع رد می کنید شما همه ی تان از روشنفکرترین تان تا ... ترین تان تأیید خودتان را منوط به تعداد مردان دور و برتان کرده اید و این چیزی است که در آموزش حقوق زنان تعادل ذهنی مرا سر کلاس ها به می زند و همه جا رگه هایش را می بینم چه در کلاس ها چه در مهمانی چه در فضای مجازی اینترنت و چه در خیلی جاهای دیگر)

پ.ن: پاراگراف بالا تلفیقی از احساسات من از شرکت در یک مهمانی است و شرکت در یک کلاسی که در آن در مورد تبعیض بحث می شد و خانوم های تحصیل کرده ی کلاس بودند که با استنادات کلیشه ای باور داشتند با وجود تفاوت نمی توان به تساوی حکم داد و وقتی که بهشان گفتم به فرض قبول تفاوت هم نمی توان تبعیض را توجیه کرد مثل جن زده ها به من نگاه می کردند و بعد از کلاس از نصایح دوستانه شان در امان نماندم، واقعن ما کجاییم!؟

4.

از امروز تا پس فردا مهمان دارم، خونه به هم ریخته بود و منم با عجله می خواستم مرتبش کنیم.

دیشب ساعت ده رسیدیم خونه و تازه شروع کردیم به هم ریختگی های یک هفته را تمیز و مرتب کردن، تقسیم وظایف کردیم و جارو و طی (تی؟) رو اقای همسر به عهده گرفت و گردگیری و کارهای آشپزخانه را من.

اولش حواسم نبود دستم خورد و یکی از مجسمه های رقص سماعی و که از قونیه آورده بود افتاد و شکست، می دونستم خیلی دوستش داره و اشکم دراومد و می دونستم که هیچی هم نمی گه بیشتر ناراحت شدم، چسب کاریش کردم از دور درست شد از جلو اما معلومه که شکسته.

بعدش، آقای همسر بعد از تمیز کردن حمام و اطاق خواب داشت توی هال تمیز کاری می کرد که من رفتم توی اطاق خواب چیزی بردارم که عطر داویدف ادونچرش که خیلی دوستش داشتم و خودم براش سوغاتی آورده بودم از دستم افتاد شکست، کلی حالم گرفته شد باز اومد جمع کرد و هیچی نگفت و دوباره اطاق خواب و تمیز کرد.

توی آشپزخونه هم در قابلمه از دستم افتاد شکست، واقعن مونده بودم از عجله بود یا از اینکه فکرم مشغول بود یا از خستگی امتحان دلف نمی دونم اما دیگه اشکم دراومد، آقای همسر هم باز اومد جمع کرد و شست و خندید و اشکام وپاک کرد و گفت برو بخواب کمی آروم شی بقیه اشو خودم می کنم رفتم کمی گریستم و بعد برگشتم کمکش کردم و ساعت نزدیک 4 بود رفتیم خوابیدیم! بیچاره همسایه ها فکر کردند ما تو سر هم کاسه بشقاب می شکونیم لابد و حواسمونم به بقیه نیست.

5.

زنگ زده میگه یک ربع دیر میام، میگم چرا؟ میگه میرم تا ته خط بعد دوباره بر می گردم بالا میگم چرا آخه میگه ته ون نشستم بارون میاد مردم اذیت میشن این همه آدم باید پیاده شه تا من پیاده شم اذیت میشن اگه کسی پیاده نشه میرم ته خط برمی گردم بعدم خداحافظی می کنه قطع می کنه تلفن هنوز تو دستمه مات موندم از این همه انسان دوستی بی ادعاش بر عکس من با این همه ادعا، خیلی بر عکس من! مات می مونم بازم و تعجب می کنم که اینجا رو با هر بلایی که سرمون بیارند دوست داره و باز برای هزارمین بار عاشقش میشم عاشق مردی که انتخاب کردم و همه فکر می کنند ربط زیادی به هم نداریم، هم اطرافیان من اینطوری فکر می کنند هم اطرافیان اون اما من باز برای هزارمین بار عاشقش میشم، عاشقش! می فهمی!؟

6.

نگران مسؤولیتی هستم که پذیرفته ام تنها قسمت تردید آمیز ازدواج برایم همین اشتراک بار و مسؤولیت زندگی است و این که هر تصمیمی حتی فردی دیگری را هم تحت تأثیر قرار خواهد داد و آن مصمم بودن فردی ام کمی دچار خدشه می شود از طرفی خودم بی که دیگری حرفی بزند باز هم می دانم به قیمت خواسته های خودم زندگی دیگری را بر هم زدن انسانی نیست و تنها یک تفاوت است که آینده ی ما را در معرض تهدید قرار می دهد، من بلند پرواز و عجول و خیال باز و رویا آفرین و شهرت طلب و خودخواه و به فکر فردا و دکتری و ...و ... و ... و او آرام و صبور، معقول و منطقی و آینده نگر و آنقدر مهربان و با گذشت که حتی به خاطر اینکه جای خالی چیزی در نگاهم نماند همراه راهی شود که نگرانش می کند و من نمی دانم چه کنم خودم و دلم و فردایم را و او را و مهرش را و فردایش را و از همه سخت تر فردای مان را این اشتراک انتخابی هردوی مان را پس از سال ها اندیشیدن و تصمیم گیری.

خودم را بی او تاب نمی آورم و او را بی خودم بیشتر تاب نمی آورم!

نمی دانم و نمی یابم...


7.

خسته ام و تنها، ناچار و بیزار و ......................!!!


+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 14:35  توسط رها رسپینا  | 

Existentialism
Humanism
Individualism
Liberalism
Human Rights


به واقع نگاهم به این چرخه نه علی معلولی است و نه رویکردی تاریخی را مدّ نظر دارم اما رابطه ای وجود دارد بین اینها که نوشتم که دلم می خواد تحلیلش کنم و هنوز نرسیده ام!
همیشه دوست داشتم بررسی این رابطه محور اصلی تز دکتریم باشد بی اینکه فکر کنم شاید قرار نیست دکتری بخوانم!
حالا فقط بی غرض ورزی و بی توجه به اینکه من هرگز جذب اندیشه های چپ نشدم ( با عرض معذرت البته دایی رضا) دلم می خواهد بدانم جدای از کشورهای اسلامی که اصولن چون تعیین می کنند که تا جایی به این مبانی و موازین پایبندند که مغایر با شریعت و قوانین شان نباشد و از محور اثرگذاری مستقیم خارج می شوند، چرا هرگاه اندیشه های چپ وارد موازین و مبانی حقوق بشری شده است ( به استثنای دولت رفاه مبتنی بر اقتصاد آزاد که اساسن اگر به چنین چیزی معتقد باشیم – تا حدودی مثل اتریش) با هدف و موضوع این مبانی و موازین حقوق بشری مغایر شده اند و به بیراهه رفته اند!؟
مسأله ی دیگرم هم این است که چرا عمدتن اندیشه ی چپ است که مدافع نسبیت فرهنگی در فضای بین المللی است!؟

به نظر من حتی تنوع فرهنگی باعث پذیرش نسبیت فرهنگی در قبول این مبانی و رعایت متفاوت این موازین نمی شود در واقع همانطور که تفاوت های جنسیتی توجیه کننده ی تبعیض های مبتنی بر جنسیت نیستند اگر به این تفاوت در اجرا به صورت تبعیض نگاه کنیم باز هم از جهتی دیگر نمی توانیم با وجود تنوع فرهنگی، نسبیت فرهنگی در اجرای این موازین را بپذیریم.
اینها فقط در حد سؤالات مبتنی بر مطالعات بسیار کم این روزهای من است که می تواند قابل دفاع هم نباشد اما چون در ذهنم منطقه ی خاکستری ایجاد کرده است نوشتم تا اگر کسی نظری دارد که به طرح بهتر مبحث و رسیدن به پلان بندی درستی کمک می کند دریغ نکند و مطمئن باشد که تمام حقوقش محفوظ است. 



+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 2:30  توسط رها رسپینا  | 


درست همین امروز که باران به برگ و بار تن من می زند تو باید از " نیک " که بیرون می آیم جلوی پایم ترمز کنی و بپرسی کجا؟ مؤسسه؟ و من درست همین امروز باید که مقصدم مؤسسه باشد تا تمام طول راه حرف های تو را بشنوم و هیچ نگویم از عهدی که برای نشکستن آنچه که نباید با خود بسته ام.

درست همین امروز کسی که نمی دانم کیست از کدام شماست یا از کدام دیگران باید بیاید اینجا و برایم بنویسد خانم رها رواسیان من اشتباه گرفته بودم اما نه این بار! و درست همین امروز میان همه ی این شلوغی ها و خستگی ها کسی باید چیزهایی را بگوید که حالا نه اینکه کمی برایش دیر است در گوشم نمی رود خانوم زیبا!

حالا هی تو بگو وای از این نگاه ها وای از این خنده ها و باور نکن در میان شما نیست که من به گم شدن تن داده ام، من برای خودم گم شده ام بانو!

حالا هی بوی آشنای سیگار هم که بپیچد میان اردیبهشتی این ماه و چند پکی هم برای همراهی باز من یادم نمی رود هره ی رو به کلیسای بالکنی را که برای من آخر دنیا شد.

نه رایکا انکار مسیر مشترک نبود که مرا باز نگرداند که برای من بازگشت به معنی انکار دردی است که در توانم نبود اما شکنجه ام کرد حالا مسیرش چه بلند و چه کوتاه نمی دانم!

با این همه من همین امروز را لازم داشتم تا یادم بیاید چه تاوانی پرداخته ام برای همینجایی که هستم و تا یادم باشد که گریز من از آن کسان که می دانی و نمی دانی شان گریز از خود است تا آیه ی انکار شوم کتابی را که گذشته است.

با این همه هنوز هم بر مزار رویایی که دسته جمعی به باد دادیم عزادارم و تاوانش گردن آنکه بی رحمانه انکارش کرد تا یاد بگیرم که هرگز نبخشم...

هر چند که جواب به امید دیدارم تلخی خنده ات شد اما تو بیش از همه می دانی که چقدر باور دارم که همه ی زندگی تصادف است و باور کن که فقط یک تصادف همه ی آنچه را که ساخته بودیم به باد داد، حالا تو هی بگو که گذشته اما سنگینی آن همه نگاه را چه می کنی در آن هفت بعدازظهر لعنتی! سنگینی آن همه نگاه را که همه ی این هفت سال به پاگرد چهارم که رسیده ام دست نخورده همان جا دیده ام و هربار...!

پس دیدار دوباره را هم به زمان می سپارم که هرگز جراحت مرا و ما را التیام نبخشید، ببخش که بیش از این نمی توانم.

راستی هنوز یادم هست که میان این همه "ر " های خوش صدا به قول آنکه دیگر نیست، حضورت ایمان به بودن کسی بود که می فهمد همه ی آن سه شنبه ها را که داشت تمام هفته ی ما می شد برای اینکه امروز کسانی از ما آواره نباشند و کسانی دیگر چون من در پی آوارگی!

راست می گویی شاید آن شب آن هواپیمایی که بلند شد تردید را به ما تزریق کرد اما تنها دوست دارم همین یک چیز را بدانی که من باور دارم ما از ساعت هفت بعدازظهر آن هره ی رو به کلیسا صدای شکستن را شنیده بودیم اما گوش های مان را از سرب و انکار پرکردیم تا برسیم به آن شبی که هم پایان بود و هم آغاز!

چه کمرنگ، چه محو و چه مات رد حادثه همیشه به جا می ماند آن چنان که سیرن وارگی در بودن تو هنوز می درخشد همان سان که ما همواره دوستش می داشتیم!

می بوسمت و تا دوباره ای که نمی دانم کی است و کجاست... اما می دانم همیشه دوباره ای هست!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 1:13  توسط رها رسپینا 


بعد از کلی جستجو برای یافتن بهترین آدم این کاره، زنگ زدم برای مشاوره به سرکار خانوم توضیح احوالات پرونده رو دادم بعد تماس گرفته و ای میل زده که به احتمال قوی شما توی لیست 8 تا 12 ماه آینده هستید برای مصاحبه ، پرسیدم مطمئنید؟ صداشو زیر کرده تو گوش من جیغ کشیده خانوم ما بر اساس تجربیاتمون حرف می زنیم نه همینجوری که! همین پروسه چند جای دیگه تکرار شده و مکالمات کمابیش مثل هم بوده، تا اینکه امروز ساعت 6 تلفن بنده به صدا در اومده و با لهجه ی غلیظ کبکی به بنده فرمودند 23 ژوئن برای مصاحبه تشریف ببرید سوریه؟!!!! واییییییییییییییییی آخه چطوری زمان و مکان و زبان و پول رو تا اون موقع برنامه ریزی کنم ؟ مطمئنم یا روزی چند بار زیر خودم و مراحل کاری خواهم زایید یا از استرس سکته می کنم که یا نصف بدنم ناقص تر از اینی که هست میشه یا می میرم کلن که از همش کم هزینه تره البته برای من! چون مردن برای همه کم هزینه نیست که!

حالا یکی نیست بره یخه ی حضرات و بگیره بگه آخه ... به اون تجربیاتتون! اصلن اینا رو ولش کن خود اون سفارتخونه احمق همیشه اول نامه می زد که شما توی لیست مصاحبه 6 تا 8 ماه دیگه هستید اونم نزد لعنتی! حالا من چه خاکی به سرم بریزم!

دارم دیووووونه میشم! برم به کی بگم! نه مدارکم آماده است تا اون موقع نه پول نه زبان های خارجی آقای همسر! واااااااااااااااای!!!

برم سرم و بزارم امشبه رو به زورِ ... راحت بخوابم تا از فردا کفش آهنین بپوشم بدوم دنبال بدبختیهام!

مرسی واقعن تجربه حضرات و روال کاری من که هیچوقت مثل بقیه آدمیزادوار طی نمیشه!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 22:15  توسط رها رسپینا  | 


به بهامینم برای همه ی آنچه هست

   زمان مرهم کدام زخم است

وقتی که یاد ، تمام جاده های عبور را پشت هم بر پرده ی ذهن

و پشت بسته ی پلک ها به تماشای دردناکی لذت می نشیند

به راستی زمان کدامین جراحت را لرد خون می بندد

وقتی تو هنوز بالا و بلند و دور می آیی

و در قاب لبخند م می نشینی

با سپیدی موهایی که این روزها در بهار شقیقه هایت زمستانی به پا می کند

    تا به تمامی در جهنمی تابستانی خاکسترم سازد

و چنین نزدیک

که اضطراب عشق

در بستر رخوتناک دوست داشتنی آرام و بی هراس

شبی را بی دلهره در آغوش مدام لذت به صبح رساند

با صدای بارانی که عریانی ساز تن هایمان را

مضراب نوازش می شود

در توقف زمانی که گذرش را مرهم نیافته ام

با این همه

بامداد که بیاید

دوباره می دانم

همیشه همان «زاده ی اضطراب جهانم ».


+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 23:59  توسط رها رسپینا  | 

 

هرگز بیش از این یقین به در اشتباه بودن نداشته ام با این همه چیزی از جنس گستاخی و عصیان به ادامه ی راهم وا می دارد با این که می دانم چیزی را که می خواهم به دست نخواهم آورد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 1:0  توسط رها رسپینا  | 

 

به دعوت نگین برای تماشای تئاتر یکی از دوستاش می ریم تالار مولوی،از همون موقعی که وارد می شم نگاه های یه آدمی رو روی خودم حس می کنم اما حوصله ندارم به روی خودم بیارم. داریم با بچه ها می خندیم که می بینم میاد رضا رو می کشه کنار و یه چیزی بهش می گه. رضا هم میاد آروم من و صدا می کنه و می گه این آقا آتلیه داره می خواد ازت عکس بگیره! می گه روش نشد به خودت بگه از من خواست بیام باهات حرف بزنم! توی ذهنم هزار تا فکر عجیبه و از همه عجیب تر رفتار غیر متمدنانه ای که یه آقا رو پیدا کنی تا حرفی و که باید به یه خانوم بزنی به واسطه اون بهش برسونی با این همه کنجکاوم و می رم باهاش حرف می زنم میگم چه کمکی می تونم بهتون بکنم و موضوع عکس ها چیه؟ می گه شادی!!!بعدم اضافه می کنه توی صورتتون خیلی محسوسه! شاخ هارو می بینم که از سرم می زنه بیرون بهش می گم مطمئنید اشتباه نگرفتید؟ می گه آره! بعدم می پرسه نظرتون چیه؟ می گم مرددم! می گه من باید تردید داشته باشم که ندارم! کارتم و بهش میدم اما انکار نمی کنم که شاخ درآوردم حتی اگه همه بهم بگند توی خنده هام یه چیزی هست یا چه می دونم توی صورتم، خنده خیلی نمود داره!

فکر میکنم و به هیچ نتیجه ای نمی رسم به جز این که هی دختر زمان زیادی از روزهایی گذشته که خنده سلاحی بود...!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 20:29  توسط رها رسپینا  | 


گاهی آدم برای خودش تمام می شود...


+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 1:38  توسط رها رسپینا  | 


خانوم نگین هر چند که شما با مهر ماهی ها مشکل دارید اما با این حال گاهشمارتان بسی زیبا بود البته با پارتی بازی و رفیق بازی برای این خانوم که حالا کلی تا هم خوشحال هستند... یکی طلب             هر دو تاتون!



 روزشمار 1388با طراحی و اجرای نگین احتسابیان را از کتاب‌فروشی‌های ثالث چشمه خانه‌هنرمندان دارینوش خوارزمی مروارید و ‌شهرکتاب کارنامه بخواهید


دوستان نزدیک من که هدیه اش می گیرند ( البته از من) اما اگر برای کسان دیگرتری می خواهید، فکر می کنم برای ميخكوب كردن زمان بر ديوار مكانهدیه ی است هم مناسب و هم ضروری(به یاد بر و بچه های یوتیلیتارینیست).

در صورت تمایل می توانید هم به واسطه ی من( در راستای عدم حذف واسطه ها) و هم به طور مستقیم

آن را از کتاب فروشی های معتبر خریداری کنید.

به طور رایگان نیز برای تهران و شهرستان ارسال می شود.

خداییش Good Customers Reliance تا چه حد؟!


--------------------------


خانوم کلاغ شدیدن در حد بنز و تیم ملی برزیل و تیم بسکتبال آمریکا و تیم والیبال ایتالیا و مصطفی کارخانه تبریک به خاطر پشت سر گذاشتن چیزی که بنده سال ها زیرش زه زدم(؟) و بیشترامتحان نکرده بی خیالش شدم! هزار تا تبریک و یک تهدید به قول دایی رضا کوچک!

عمرن فکر نکن می تونی از زیرش در بری که شیرینی ندی و از این حرف ها! Fat Chance!

در هر صورت تنها حقی که داری اینه که مکانشو (هووووممممم! البته نه از اون نظر، از این نظر) خودت انتخاب کنی! می بینی هاو دموکراتیک پرسن آی ام؟

Of Course it is a Raha's Based Democracy


---------------------------------------


چندان خوب نیستم و انگار کمی تا قسمتی بزرگ گند کشیده ام به زندگیم البته هنوز مطمئن نیستم و جرأت کسب اطمینان از هر طرفش را ندارم- نفهمیدید چی شد هم مهم نیست خودم می فهمم کافی است، فعلن بعد از هیتلر و ناپلئون و باقی رفقا، خدا و شاه و قانون منم- فقط در راستای بیایید شادی هایشان را قسمت کنیم - سلام زوبین- گفتم بیام یه خودی نشون بدم و برم.

تا نمی دونم کی ....


+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 8:56  توسط رها رسپینا  | 


هفت سال زمان کمی نیست، پس به سادگی به اعتراف اشتباهی نیامده ای که شنیدنش خوشحالم که نمی کند هیچ غم آنچه را که با اشتباهت ساخته ای نیز به دلم می اندازد.

با این همه اگر برایت کافی است که بدانی به باور اشتباهت چیزی را که بابتش نگرانی نساخته ام بدان که در این هفت سال تنها سختی سنگ را تراشیده ام تا شیطانی فریبنده تر از دل آن همه صخره پدید آید.

باقی اش را هم دگر خود دانی...!!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 23:9  توسط رها رسپینا 


همیشه میان آدم هایم گیر که می افتادم رهای شان می کردم تا به هر نتیجه ای که می خواهند برسند اما حالا آدم هایم فرق می کنند و خودم هم تغییر کرده ام .

از تکرار چیزی می ترسم که سال هایی از مرا مدفون کرده است.

و تسکینی نیست...


+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 10:32  توسط رها رسپینا 


خانوممحترم و هنرمندی که فکر می کنم تنها هنرتان تغییر نوشته های دیگران است به نام خودتان و یا استفاده بدون تغییر از آنها به نام خودتان واقعن بیش از این نمی توانم متأسف باشم برای کاری که کسی انجام داده است و روی هیچ کاری به اندازه کار شما نمی توان عنوان دزدی گذاشت که نوشته های مرا به عزیزانم به نام خود جعل و تحریف کرده اید.

خانوم عزیز اصلن قشنگ نیست که به نوشته های دیگران بدون لینک اشاره کنید من ادعا ندارم که فوق العاده می نویسم اما هر چه هست برای دل خودم هست و به احترام خوانندگان و محاطبان اندکم خواهش می کنم که بدون لینک از نوشته های من استفاده نکنید و بیش از همه برایتان متأسفم که اسم هنرمند را روی خود گذاشته اید.

و بدانید که تا حدّ مرگ خودم را کنترل کرده ام تا بیش از این نثارتان نکنم...


+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 19:45  توسط رها رسپینا 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 22:32  توسط رها رسپینا 


این همه سهمی که از عشق تو می برم می توانست آرامم کند اگر که نمی دانستم انتهای من جایی زنگ زدگی است و خوردگی و این موج هایی که می آیند و نمی روند برای تراشیدن آن خوردگی های زیرین است برای از بین بردنشان و برای سعی در انکارشان که به چشم نیایند و در این میان منم که در تقلایم و من دیگری که انگار تصمیمم را به هر قیمتی گرفته ام تا این زنگار را با او بزدایم و تویی که مهر بی مرزت این روزها کابوس من است و تلاش من برای به ارث بردن همه ی سهم عذابم از این بازی بی قاعده است که زندگی و فردا را در من می خشکاند...می هراسم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 13:4  توسط رها رسپینا 

نوع نوشتن آیدا را خیلی دوست دارم و زندگی سارا ن آنچنان زیستنی است که همواره آرزویش را داشته ام و حالا خیلی از آن دورم و شاید از همین روی این همه تلخ...


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 22:8  توسط رها رسپینا 


همیشه از آدم هایی که ادعا می کنند دوستت هستند امّا وقتی مسأله و مشکل داری خوشحال ترند و انگار به یک نوعی دلشان به مشکل داشتن تو راضی تر است شاید برای اثبات خودشان گریخته ام و مدت هاست که به این دلیل ساده دور خیلی از آدم های دور و برم را خط کشیده ام در این میان امّا معدود کسانی را داشته ام تا این اصل زندگیم هم بی استثناء نماند و عجیب است که هر چه پیش تر می روم این آدم ها بیشتر عضو یک زنجیره می شوند و دور و نزدیک آشنای همند...

بهار ، سعید و نگین عزیز از همراهی و محبت تان ممنونم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 23:42  توسط رها رسپینا 


از دوستان معدودی که به یادم هستند و می پرسند که چرا نمی نویسم به ویژه کورسو بانو ممنونم و آمدم کمی توضیح بدهم که چرا زیاد نمی نویسم و بروم:

1. به طور شدیدی بین زبان های انگلیسی، فرانسوی و اسپانیایی غرقم و به هر کدام به دلایلی احتیاج مبرم دارم و هر کدام وقت زیادی می گیرد، اردیبهشت ماه امتحان دلف فرانسه دارم، خرداد ماه امتحان آیلتس دارم و به زبان اسپانیایی هم به دلایلی احتیاج دارم.

2. بالاخره بعد از حدود یک سال و نیم تحقیق و مباحث شبانه و بررسی جوانب و ... تصمیم به مهاجرت به کانادا گرفتیم و 6 ماه پیش مدارک را کامل کرده و فرستادیم و آنچنان که مسؤولین امر بعد از دریافت نومقو دو دوسیه یا همان فایل نامبر به ما اطلاع داده اند، حول و حوش مهر و آبان مصاحبه مهاجرت کانادا مان در سوریه است که وقت زیادی از من و آقای همسر می گیرد به خصوص که آقای همسر هم دارد درس می خواند و هم کار تمام وقت دارد و هم باید انگلیسی و فرانسه بخواند و من هم چون همسر خوبی هستم البته جان عمه جانم باید کمی وقت و انرژی هم صرف ایشان بکنم.

3. از کار تمام وقتم استعفا داده ام چون نمی توانستم وقتش را در کنار برنامه های دیگرم مدیریت بکنم و به خاطر همین شدیدن دنبال یک کار پاره وقت هستم که با شرایطم بخواند و در راستای کمک به این امر مهم دست تک تک تان رامی فشارم اگر بنده را به جایی که کارمند یا هر کوفت و زهرمار پاره وقتی که لازم دارند، معرفی نمایید.

4. و با استناد به بند فوق می توانید چنین نتیجه بگیرید که مشکلات مادی کماکان سر جای خودشان باقی هستند و همین طور مشکلات دیگر.

5. کتابم هم هنوز در ارشاد است.

6. در واقع همه چیز روال عادی و سابق خودش را دارد و ما که انگار از روز ازل توی صف منتظرین و معلقین جای مان داده اند همچنان منتظر و معلقیم البته اصلن نگران نباشید چون ما خیلی زود آلترناتیوهای بعدی را در صورت شکست خوردن تک تک برنامه های مان رو خواهیم کرد و حتی در کنار کانادا نیم نگاهی هم به استرالیا داریم که البته همه چیز آن بستگی به قبولی یا عدم قبولی در مصاحبه ی کانادا دارد، پس توجه دارید که ما پتانسیل های زیادی را برای در انتظار و معلق بودن داریم و به طور کلی هر سال به یک نوعی در انتظار گودوی خودمان هستیم.

7. و در کنار همه ی اینها نکته قابل توجهی را در مورد خودم دریافته ام که بر خلاف تمام رویاها و خیال بازی هایم هیچ گهی نشدم و هیچ گهی هم نخواهم شد و برای همین آسوده تر برنامه هایم را دنبال می کنم که دیگر تکلیفم با خودم معلوم شده است.

8. و در آخر جان هر کی که دوست دارید این بند 3 ما را جدی بگیرید و مرا به یک کار تمام وقت معرفی کنید که بشود من چقدر به این کار می آیم و کمی گره های مالی نا تمام اینجانب گشوده شود.

9. راستی در این مدت یک سورپرایز هیجان انگیز که سه چهار سالی بود می خواستم بخرمش و زور مالی ام نمی رسید و تا ابد هم می دانستم نمی رسد از مامان جان و بابا جان هدیه گرفتم حالا فکر نکنید چی بود که من نمی توانستم بخرم در کل یک میلیون و پانصد هزار تومان می شد اما من آخرین باری را که این مقدار پول را یک جا داشته باشم یادم نمی آید و در ضمن فراموش نکنید که حساب ها و امور مالی من و آقای همسر در مسایل شخصی کاملن از هم جداست.

10. دایی رضای ما هم دوباره می نویسد تا کی که دوباره به تیپ و تاپ خودش و ما بزند و ننویسد...

11. و بر شماست بند 3 تا رستگار تر شوید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 12:9  توسط رها رسپینا  | 

Blogroll Me!