1.
شدیدن
دچار وقت کم آوردنم حالا نه اینکه کار مهمی هم می کنم نه اما بازم وقت کم می آورم.
دیروز
بالاخره امتحان کتبی دلف رو دادم و شفاهی اش مونده برای هفته ی بعد. یکشنبه،
دوشنبه و سه شنبه ام از صبح زود تا 10 شب فول تایم پر است هر هفته و بقیه هفته هم
می رسم فقط به جمع آوری مدارک لازم و دویدن دنبال کارهای مصاحبه تا مدارکی که
اعلام کردم آماده ی ارایه باشد.
شاید حق با دوستی باشد که می گوید شرایط همه ی ما مثل همه است چون زندگی دارد برایمان پا می گیرد با دغدغه های جدیدش من اما همواره همین گونه زیسته ام و طور دیگرش را به یاد نمی آورم و برای همین است که نمی فهمم پا گرفتن زندگی یعنی چه!؟
امتحان
آیلتس آکادمیک رو هم از خرداد انداختم به شهریور و گرنه می مردم همین که دلف داره
تموم میشه خودش کلیه دیگه حوصله آیلتس نداشتم اونم آیلتس بالای 8 آوردن اعصاب و
وقت می خواد که فعلن ندارم. ترجیح می دادم تافل آی بی تی بدم اما چون طبق معمول
بدتر از تیم ملی همیشه کارهام به اما و اگرها می کشد گفتم آیلتس بدم که شانس های
بیشتری و در بر می گیره.
کتابم
برای نمایشگاه در نیومد و احتمالن تا روز مصاحبه هم به دستم نمی رسد که اونجا
اعلامش کنم.
از بقیه ی
مسایل مالی و غیر مالی هم بهتره چیزی نگم. به طور کلی تا زمانی که این وبلاگ حیطه
ی خصوصی و فردی خودم بود راحت تر بودم اما حالا چون بخشی از زندگی خصوصی من می
تونه زندگی خصوصی یه نفر دیگه باشه که شدیدن دوست نداره کسی از زندگیش چیزی بدونه-
بر عکس من که اگرم کسی چیزی بدونه اساسن
چون فکر می کنم چه بدونن چه نه زندگی خصوصی من به خودم مربوط است و گفتن و نگفتنش
هم به خودم- باید وقتی به اون مرزها نزدیک
میشم طوری رفتار کنم که حقوق طرفین رعایت شه بنابراین خیلی چیزها رو دیگه نمی شه
نوشت.
نمایشگاه
کتاب هم نرفتم به دلایل مختلف اما چند ده تا کتاب لازم داشتم که هی دارم غصه می
خورم توی این کمبود وقت چه طوری برم کتابا رو بگیرم.
اساسن هم
فکر می کنم نمی تونیم از پس مصاحبه بر بیایم به هزار تا دلیل مختلف و با این حال مثل
خر دارم از خودم کار می کشم تا بتونم یه خاکی به سر خودم بریزم.
آنقدر از
زمان تصمیم به مهاجرت تا همین حالا دنگ و فنگ و مصیبت کشیده ام که ناخودآگاه برای
هر کدوم از دوستان که در این مدت کار رفتنشون درست شده و رفته اند خوشحالی کرده ام
که ماه پیش یکی از دوستان فرمودند شما چنان از رفتن ملت استقبال می فرمایید آدم
فکر می کند خدای نکرده حضورش چه آسیب عظیمی به شما می زند دقیقن با همین لحن
فرمودند و من هم گفتم که انقدر دارم جون به لب می شم که فکر می کنم هر کی این
مراحل و رد کنه باید خوشحال تر از حالای من باشه و پس منم باید براش خوشحال باشم
لابد دیگه... در کل قصد بدی از خوشحالی نداشته ام دوستان راهی سفر فقط یک همذات
پنداری بی موقع بوده است شاید و کلن برسانید سلام ما را...
2.
توی دنیای خودم و توی جمع آدم هام همیشه طوری رفتار می کنم که دوست داشتن و عشق و نفرت و هر حس
دیگه ای که به هر کی دارم انقدر واضح باشه تا مجبور به تحمل خودم و طرف نشم، در
این میان تنها در پنهان کردن احساس نفرتم به یک نفر و با همان یک نفر برابرم تنها
از این جهت که خودمان می دانیم چقدر از هم بیزاریم و هنوز نمی دانیم چه چیزی ما را
در ظاهر طور دیگری می سازد. دوستی که زیاد هم نمی بینمش اما دیدنش حس نفرتی را در
من ایجاد می کند که تمامی ندارد و دیدار من هم در او همان حس را، نمی دانم شاید به خاطر
دو خاطره ی مشترک باشد یا نمی دانم شباهت ها و تفاوت ها اما هست و می دانم که هست
اما نمی دانم چرا به هم که می رسیم کنار هم می نشینیم او قهوه اش را می نوشد و من
شکلات داغم را با هم حرف می زنیم و می خندیم و همه بی اغراق همه فکر می کنند که
یاران جانانیم اما نیستیم و این انکار شدنی نیست و این که چرا با این نقاب دارم
ادامه می دهم را خودم هم نمی دانم میان پهناوری این همه نفرت غرق لذت می شوم و نمی
توانم پا پس کشم از لجنی که در آن گیر می کنم و بیزاری شکل دیگر هیچ جیز نیست
برایم جز نفرتی که می دانم از کجا مرا و او را می خورد و می دانم که چنین نقاب دار
زیستنمان شاید بی صدا به انتظار انتقام نشستن باشد، نمی دانم.
3.
بیزار می
شوم از حس بدی که زن ها به من دارند هر که می خواهد باشد فرقی نمی کند فقط حسادت
و حساسیت شان آن هم به کسی که اگر کمی روراست باشم با مخاطب حالش از این که به
خودش در آینه هم نگاه کند به هم می خورد
برایم علامت سؤال آفرین است.
این که در
جمع تان ترجیح می دهم با مردها باشم فقط به خاطر این است که حالم از خاله زنک بودن
به هم می خورد اگر در جمع مردان عمو مردکانی هم باشند به همان اندازه برایم تهوع
آورند و از آنها فراری. هیچ کشش دیگری وجود ندارد به جز نقطه ضعف عدم اعتماد به
نفس احمقانه ای که تزریق بودنتان کرده اند و گرنه به جز در جمع احمقانه ی بعضی از
شماها که همه چیز را زنانه مردانه می کنید من آدم هایی را دارم که در بی زمانی
زنانگی شان در لحظه هایم غرق می شوم. ( فعال بودن من در زمینه ی حقوق زنان به معنای
تحمل همه ی زنان نیست این آخرین بار است که این را به زبان می آورم تا از حقوق بشر
خودم دفاع کرده باشم و بدانید که این دو مقوله کاملن جدا از همند؛ در ضمن تمایز
اصلی از ذهن های خودتان شروع می شود در زمانی که زنی را که در طرف شما هم هست به
هر دلیلی چه حسادت چه حساسیت و چه باز بودن رفتارم که من درکی ازتعریف این باز و راحت بودن ندارم در دفاع
از چیزی که خود هم اعتمادی بهش ندارید و فقط به خاطر خوشایند مردان جمع رد می کنید
شما همه ی تان از روشنفکرترین تان تا ... ترین تان تأیید خودتان را منوط به تعداد
مردان دور و برتان کرده اید و این چیزی است که در آموزش حقوق زنان تعادل ذهنی مرا
سر کلاس ها به می زند و همه جا رگه هایش را می بینم چه در کلاس ها چه در مهمانی چه
در فضای مجازی اینترنت و چه در خیلی جاهای دیگر)
پ.ن:
پاراگراف بالا تلفیقی از احساسات من از شرکت در یک مهمانی است و شرکت در یک کلاسی که در آن در مورد تبعیض بحث
می شد و خانوم های تحصیل کرده ی کلاس بودند که با استنادات کلیشه ای باور داشتند با وجود تفاوت نمی توان
به تساوی حکم داد و وقتی که بهشان گفتم به فرض قبول تفاوت هم
نمی توان تبعیض را توجیه کرد مثل جن زده ها به من نگاه می کردند و بعد از کلاس از
نصایح دوستانه شان در امان نماندم، واقعن ما کجاییم!؟
4.
از امروز
تا پس فردا مهمان دارم، خونه به هم ریخته بود و منم با عجله می خواستم مرتبش کنیم.
دیشب ساعت
ده رسیدیم خونه و تازه شروع کردیم به هم ریختگی های یک هفته را تمیز و مرتب کردن،
تقسیم وظایف کردیم و جارو و طی (تی؟) رو اقای همسر به عهده گرفت و گردگیری و
کارهای آشپزخانه را من.
اولش
حواسم نبود دستم خورد و یکی از مجسمه های رقص سماعی و که از قونیه آورده بود افتاد
و شکست، می دونستم خیلی دوستش داره و اشکم دراومد و می دونستم که هیچی هم نمی گه
بیشتر ناراحت شدم، چسب کاریش کردم از دور درست شد از جلو اما معلومه که شکسته.
بعدش،
آقای همسر بعد از تمیز کردن حمام و اطاق خواب داشت توی هال تمیز کاری می کرد که من
رفتم توی اطاق خواب چیزی بردارم که عطر داویدف ادونچرش که خیلی دوستش داشتم و خودم
براش سوغاتی آورده بودم از دستم افتاد شکست، کلی حالم گرفته شد باز اومد جمع کرد و
هیچی نگفت و دوباره اطاق خواب و تمیز کرد.
توی
آشپزخونه هم در قابلمه از دستم افتاد شکست، واقعن مونده بودم از عجله بود یا از
اینکه فکرم مشغول بود یا از خستگی امتحان دلف نمی دونم اما دیگه اشکم دراومد، آقای
همسر هم باز اومد جمع کرد و شست و خندید و اشکام وپاک کرد و گفت برو بخواب کمی
آروم شی بقیه اشو خودم می کنم رفتم کمی گریستم و بعد برگشتم کمکش کردم و ساعت
نزدیک 4 بود رفتیم خوابیدیم! بیچاره همسایه ها فکر کردند ما تو سر هم کاسه بشقاب
می شکونیم لابد و حواسمونم به بقیه نیست.
5.
زنگ زده
میگه یک ربع دیر میام، میگم چرا؟ میگه میرم تا ته خط بعد دوباره بر می گردم بالا
میگم چرا آخه میگه ته ون نشستم بارون میاد مردم اذیت میشن این همه آدم باید پیاده
شه تا من پیاده شم اذیت میشن اگه کسی پیاده نشه میرم ته خط برمی گردم بعدم خداحافظی
می کنه قطع می کنه تلفن هنوز تو دستمه مات موندم از این همه انسان دوستی بی ادعاش
بر عکس من با این همه ادعا، خیلی بر عکس من! مات می مونم بازم و تعجب می کنم که
اینجا رو با هر بلایی که سرمون بیارند دوست داره و باز برای هزارمین بار عاشقش
میشم عاشق مردی که انتخاب کردم و همه فکر می کنند ربط زیادی به هم نداریم، هم اطرافیان من اینطوری فکر می کنند هم اطرافیان اون اما من باز برای هزارمین بار عاشقش میشم،
عاشقش! می فهمی!؟
6.
نگران مسؤولیتی هستم که پذیرفته ام تنها قسمت تردید
آمیز ازدواج برایم همین اشتراک بار و مسؤولیت زندگی است و این که هر تصمیمی حتی
فردی دیگری را هم تحت تأثیر قرار خواهد داد و آن مصمم بودن فردی ام کمی دچار خدشه
می شود از طرفی خودم بی که دیگری حرفی بزند باز هم می دانم به قیمت خواسته های خودم
زندگی دیگری را بر هم زدن انسانی نیست و تنها یک تفاوت است که آینده ی ما را در
معرض تهدید قرار می دهد، من بلند پرواز و عجول و خیال باز و رویا آفرین و شهرت طلب
و خودخواه و به فکر فردا و دکتری و ...و ... و ... و او آرام و صبور، معقول و
منطقی و آینده نگر و آنقدر مهربان و با گذشت که حتی به خاطر اینکه جای خالی چیزی
در نگاهم نماند همراه راهی شود که نگرانش می کند و من نمی دانم چه کنم خودم و دلم
و فردایم را و او را و مهرش را و فردایش را و از همه سخت تر فردای مان را این
اشتراک انتخابی هردوی مان را پس از سال ها اندیشیدن و تصمیم گیری.
خودم را بی او تاب نمی آورم و او را بی خودم بیشتر تاب نمی آورم!
نمی دانم و نمی یابم...
7.
خسته ام و
تنها، ناچار و بیزار و ......................!!!